صفحه اصلی |  درباره ما |  تماس با ما |  نقشه سایت |  گالری عکس |  پیوندها |  مفاخر ما  



استان  خراسان رضوی |  شمالی |  جنوبی  
یادداشت

ارسال برای دوستان         نسخه قابل چاپ با تصویر         نسخه قابل چاپ بدون تصویر
ساعت : 12:29:19         تاریخ : 01/02/1389

قدرت حقيقي در قلب يك انسان انقلابي است

حجت الاسلام پناهيان: "انقلابي راحت مي‌تواند متواضع باشد، چون احساس قدرت را در درون خودش دارد. اما كسي كه از درون قدرت ندارد، با تكبّر و قيافه گرفتن مي‌خواهد احساس قدرت را به دست بياورد ".

دومين جلسه از جلسات هفتگي هيئت دانشجويان و فارغ التحصيلان هنر با سخنراني حجت‌الاسلام عليرضا پناهيان و با موضوع "مفهوم انقلابي بودن " در مؤسسه هنر وادبيات دانشجويي برگزار شد.
پناهيان، در اين جلسه پس از سخن از "لذت انقلابي بودن "، به نياز فطري تمام انسان‌ها به قدرت اشاره كرد و قدرت حقيقي را در قلب يك انسان انقلابي دانست.
اين استاد حوزه و دانشگاه، در تشريح معناي انقلابي بودن، انقلابي را داراي دو بُعد دروني و بيروني دانست.
در ادامه مشروح سخنان ايشان در اين جلسه مي آيد:

*‌ نزديكي مفهوم انقلاب و جهاد

در آيات كريمة قرآن دربارة انقلابي بودن مفهوم خاصي استفاده مي‌شود. اين مفهوم كه در قرآن كريم مكرر هم مورد تأكيد قرار گرفته است، مفهوم جهاد است. خداوند متعال در قرآن كريم حتي در شرايطي هم كه جنگ نباشد، دستور " جاهِدوا " صادر مي‌كند.( 1) اگر شرايط بحراني خاصي هم نباشد، مي‌فرمايد "فَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا ".( 2) آنهايي كه در راه خدا مجاهده مي‌كنند، هميشه تحسين مي‌شوند، و برتر قرار مي‌گيرند.
جهاد در قرآن به جنگ مسلحانه و مواجهه رودررو محدود نمي‌شود و معناي وسيع‌تري دارد.(3) جهاد معنايش در قرآن كريم معلوم است. اصلاً‌ جهاد در يك زندگي آرام و بي‌دغدغه كه "آسته برو آسته بيا كه گربه شاخت نزنه " تحقق پيدا نمي‌كند. البته آرام، نه به معناي آرامش روحي، بلكه به اين معنا كه انسان نسبت به بسياري از حق‌ها و باطل‌هايي كه در اطرافش هست، معترض و تحول‌خواه نباشد. با چنين رويه‌اي مفهوم جهاد تحقق پيدا نمي‌كند. مفهوم جهاد خيلي به مفهوم انقلابي بودن نزديك است.

* انقلابي بودن يعني درماندن از انقلابي بودن

اين آيه از قرآن در توصيف روحيي جهادي و انقلابي آيي زيبايي است: "جاهدوا في الله حقّ جهاده "(4 ). اوائل انقلاب، جمعي از نوجوانان تهراني، آرم گروه انقلابي محلي خودشان را همين آيه قرآن قرار داده بودند. الله‌اش را هم به آرم جمهوري اسلامي تبديل كرده بودند، و اين آرم چندتا معنا پيدا كرده بود. غرض اينكه اين آيه، بيانگر شعار و حس يك انقلابي است. خدا در اينجا كمر انسان را شكسته است. آيا كسي مي‌تواند حق جهاد خدا را به جا بياورد؟
انقلابي بودن يعني درماندن از انقلابي بودن. انقلابي بودن يعني درنظر گرفتن آستانه‌اي كه از پيش معلوم است كه نمي‌توانيم آنقدر خوب باشيم. اين آيه حدّ انقلابي بودن را "شايستگي خداوند متعال " ذكر كرده. چه كسي مي‌تواند به اين حد برسد؟ خدا با اين آيه، آتش مداومي از روحيي جهاد را در دل انسان مي‌اندازد. آتشي كه مي‌توان از آن به "روحيه جهادي " يا "روحيه انقلابي " تعبير كرد.

* لذت انقلابي بودن

خداوند در سراسر دين خودش لذت‌هايي قرار داده است، كه اگر انسان خودش را از آن لذت‌هاي پاك و اصيل و عميق سيراب كند، ديگر دنبال لذت‌هاي اندك و مبتذل نمي‌رود. يكي از اين لذت‌ها، عضو يك گروهي بودن است. بياييد عضو يك گروهي شويم. اين خودش لذتي دارد. چه برسد به اينكه آن گروه، گروه ممتازي هم باشد.
گروه انقلابيون گروه خاصي نيست. باند خاصي هم ندارد. اتفاقاً انقلابي در هيچ باند و حزبي قرار نمي‌گيرد. انقلابي در هر حزبي هم قرار بگيرد همه مي‌دانند كه لزوما به حزب مقيد نخواهد ماند، به مقيدات خودش مقيد است و به آساني مي‌تواند فراتر از حزب عمل كند و پا بر روي باندبازي‌هايي كه در هر جايي ممكن است به سهولت پديد بيايد، بگذارد. و به سهولت وفادار است به رفقاي انقلابي خودش، در هر باند و هر گروه و هر صنفي باشند.
بياييد يك هويتي را، يك حيثيتي را به خودمان اضافه كنيم و آن را در خودمان بيابيم و بار بياوريم. بياييد خودمان را به يك صفت متفاوتي متصف كنيم. بياييد متفاوت شويم. روز قيامت اگر گفتند انقلابيون بيايند اين طرف بايستند ما هم جزو آنها برويم آن طرف. بياييد اين حس را بگيريم.
از خودمان سؤال كنيم كه ما بناست چگونه آدمي باشيم؟ مهمترين وصفي كه هر كسي وقتي نام ما را به ياد مي‌آورد، به سرعت به ذهنش مي‌رسد چه وصفي باشد؟ "او يك انسان انقلابي است. " انقلابي ازدواج مي‌كند، انقلابي خانه مي‌خرد، انقلابي مستأجر مي‌شود، انقلابي مستأجر مي‌آورد، انقلابي درس مي‌خواند، انقلابي شغل انتخاب مي‌كند، انقلابي موضوع انتخاب مي‌كند براي كار خودش. او يك آدم انقلابي است. او انقلابي نماز مي‌خواند، عافيت طلبانه نماز نمي‌خواند، مصلحت‌جويانه و عافيت‌طلبانه از حق سخن نمي‌گويد.
بياييد عضو چنين گروهي شويم. هر چند خيلي از رفقايمان را از دست بدهيم، ولي رفقاي تازه‌اي پيدا خواهيم كرد. طراوت و شيريني بيشتري دارد آن‌گونه زندگي كردن. زندگي معنا پيدا مي‌كند. و الا آدم بايد بنشيند پاي فيلم، و آنهايي كه زندگي‌شان به دليلي معنا پيدا كرده، زندگي آنها را تماشا كند و حسرت آنها را بخورد. آنها كيف كنند، و تو كيف كني از كيف كردن آنها.
بياييد تماشاگر نباشيم، بازيگر صحنة جهاني باشيم. بازيگران صحنة جهان، امروز انقلابيون هستند. بقيه مثل بقيه هستند. مثل بقيه بودن و متفاوت نبودن خودش يك ننگ بزرگ است براي انسان امروز. چون انقلابيون هميشه قليل هستند. انقلابيون نه تنها بازيگران صحنة جامعه هستند، بلكه بازي را از دست بازيگرداناني كه همه را دارند بازي مي‌دهند در مي‌آورند.

* قدرت حقيقي در قلب يك انسان انقلابي است

انقلابي در خودش قدرت احساس مي‌كند. وقتي كسي در خودش قدرت احساس كرد، ديگر براي بدست آوردن قدرت گناه نمي‌كند. ديگر با حُبّ مقام و حُبّ مال به دنبال كسب قدرت نمي‌رود. با زورگويي و با تكبّر دنبال قدرت نمي‌رود.
انقلابي راحت مي‌تواند متواضع باشد، چون احساس قدرت را در درون خودش دارد. اما كسي كه از درون قدرت ندارد، مدام قيافه مي‌گيرد، مدام با سرفه‌هاي درشت كردن و سينه ستبر كردن و باد به غبغب انداختن، مي‌خواهد آن قدرت پوشالي را براي خودش ايجاد كند و خودش را با يك قدرت خيالي ارضاء كند. او با تكبّر مي‌خواهد احساس قدرت را به دست بياورد.
اما قدرت حقيقي در قلب يك انسان انقلابي است. انقلابي بشويد و قدرتمند زندگي كنيد. در همة فيلم‌هاي دنيا، در همة مرام‌ها، مرگ يك انسان قدرتمند، باشكوه است. ‌زندگي يك انسان قدرتمند، با شكوه است.
بچه‌ها از بچه‌گي وقتي مي‌خواهند بازي كنند، نقش‌هايي را پيدا مي‌كنند كه قدرت در آنها هست. در روانشناسي رشد، از نقش قدرت در دوران كودكي صحبت مي‌شود. يكي از مهمترين اوصافي كه بچه‌ها براي پدر و مادر خودشان قائلند اين است كه پدر و مادر من قدرت زيادي دارند.
اساساً فطرت انسان تشني قدرت است. اينقدر قدرت براي انسان شيرين است كه معصومين(ع) براي برطرف كردن بسياري از دردهاي روحي، كه كمترين آنها رفع اندوه است، ما را به ياد كردن قدرت خدا با عبارت "لا حول ولا قوّة الاّ باللّه " توصيه كرده‌اند.( 5) هيچ كس مثل خدا قدرت ندارد. اينقدر انسان از بچه‌گي دنبال قدرت مي‌گردد. زيرا قدرت براي انسان خيلي شيرين است.
ما انسان‌ها معمولاً در دو زمينه در رفتارهايمان تظاهر مي‌كنيم:
يكي اعلام نياز به محبت نمي‌كنيم، در حالي كه همه‌مان اسير محبّت هستيم. مي‌خواهيم خودمان را باكلاس نشان دهيم، تشنگي محبّت را ابراز نمي‌كنيم و ظاهراً‌ نشان مي‌دهيم كه ما ديگر كودك و كوچك نيستيم و به محبّت و نوازش نياز نداريم.
يكي هم اعلام نياز به قدرت نمي‌كنيم، و براي حفظ كلاس خودمان، نشان مي‌دهيم كه قدرت نمي‌خواهيم. در حاليكه ما هم قدرت مي‌خواهيم هم محبّت. محبّت را بايد از خدا بگيريم، قدرت را هم بايد از آن روحية انقلابي‌گري دريافت كنيم كه آن نيز منشأ و پشتوانه‌اش ايمان به خداست كه اميرالمؤمنين(ع) فرمود: "المُؤمِن نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ وَ هُوَ أَذَلُّ مِنَ الْعَبْدِ "(6 ) و يا امام باقر(ع) فرمودند: "المؤمنُ أصْلَبُ مِن الجَبلِ "(7 )
انقلابي بشوي قلب قوي‌اي پيدا مي‌كني. انقلابي بشوي حقيقتاً در عالم تأثير گذار خواهي بود. وجودت در عالم تأثيرگذار است، ديگر دنبال تأثيرگذاري‌هاي سطحي و ظاهري نمي‌روي.
واقعاً زندگي يك غيرانقلابي، چگونه زندگي‌اي ‌است؟ زندگي حقيرانه، اين احساس حقارت دائمي و احساس ضعف دائمي در وجودش هست، قلب قويي ندارد هر چند به روي خودش نياورد. ولي ما افشا مي‌كنيم، چنانكه پيامبر اكرم (ص) هم فرمود: "مَن تَركَ الجِهادَ ألْبسَهُ اللّه ُ ذُلاًّ في نفسِهِ؛ هر كس جهاد را ترك كند، خدا او را به خواري دروني مبتلا مي‌كند "( 8) انساني كه انقلابي نيست، چون قلب قوي‌اي ندارد، اين احساس ضعف را با خودش تا مرگ حمل مي‌كند و از اين زجر اگرچه با كسي حرف نزند، اما هميشه رنج مي‌برد. اگرچه حواس خودش را پرت كند. ممكن است براي اينكه قوت قلبي براي خودش ايجاد كند، ضرب‌آهنگ‌هاي تندي در آهنگ‌هايي كه مي‌شنود ايجاد كند. در حالي‌كه آن ضرب‌آهنگ بايد در قلب تو باشد. صداي تپش قلب تو بايد اينقدر باعظمت باشد. اما او كه قلبش مثل مردني‌ها دارد مي‌زند، موسيقي خودش را بالا مي‌برد كه بگويد اين منم.
قوت قلب يكي از آثار انقلابي بودن است و اين قوت قلب را ما در زندگي نياز داريم. اگر يك انقلابي را بخواهيم مثال بزنيم، طبيعي است شهيد چمران را به عنوان يكي از اولين نمونه‌ها ذكر كنيم. به دليل اين جملة امام، كه فرمود: مثل چمران بميريد.(9 ) مثل چمران بميريد كلمة قدرتمندي است.
انگار او مرگ را تسخير مي‌كند. اكنون نوبت مرگ است. آن را به سمت خود مي‌كشد. مرگ او را به سمت خود نمي‌كشد، او مرگ را به سمت خود مي‌كشد. در آخرين گفتگوي پيش از شهادتش با خانمش، مي‌گويد: شما ديگر بايد رضايت بدهي من شهيد بشوم. خانمش مي‌گويد من هر دفعه مخالفت مي‌كردم، اما اين نمي‌دانم چه شد كه بالاخره رضايت دادم. فردا صبح رفت و ديگر برنگشت.( 10) اين‌گونه آدم مي‌ميرد. و هر كسي هرگونه زندگي كند، همان‌گونه مي‌ميرد. زبونانه زندگي كند زبونانه مي‌ميرد. مثل چمران بميريد، يك معنايش هم اين است كه مثل چمران زندگي كنيد.
چرا ما از قهرمان‌هاي فيلم‌هايي كه يك قدرت قوي باطني دارند خوشمان مي‌آيد؟‌ بياييد عضو آن گروه شويم، عضويت در اين گروه انقلابي، جان تازه‌اي به ما خواهد داد. يكي از ويژگي‌هايي كه پيدا مي‌كنيم اين خواهد بود كه انسان‌هاي قدرتمندي مي‌شويم. آنوقت اگر كسي واقعاً قلبش قوي شد، چقدر راحت با خطاهاي ديگران برخورد مي‌كند، چقدر بزرگوار مي‌شود، چقدر شيرين و دوست داشتني مي‌شود.
انقلابي بودن يعني: بعد از تحول دروني، به دنبال تحول بيروني بودن
اما انقلاب معنايش چيست؟ انقلاب يعني تحول بنيادين. و اين تحول بايد آنقدر عميق باشد، تا نام انقلاب بر رويش بگذارند. انقلاب يعني يك دگرگوني همه جانبه و اساسي. اما انقلاب در قاموس انقلاب اسلامي يعني يك دگرگوني اساسي براي خدا پيدا كردن. اين دگرگوني اساسي دو بُعد دارد، يك بُعد دروني و يك بُعد بيروني. اگر كسي هر دو بعد را داشته باشد، او يك انقلابي خواهد بود. و اگر هر كدام را نداشته باشد، او ديگر يك انقلابي نيست.
1. بُعد اول: خيلي‌ها با انقلاب اسلامي "منقلب " شدند، اما "انقلابي " نشدند
اگر كسي فقط بُعد دروني را داشت، او ديگر انقلابي نشده، او صرفاً منقلب شده. خيلي‌ها با انقلاب اسلامي منقلب شدند و انسان‌هاي خوبي شدند، اما انقلابي نشدند. انقلابي يعني بعد از اينكه منقلب شد، مي‌خواهد همي عالم را هم منقلب كند، مي‌خواهد همه را عوض كند. و لذت اين حال خوب را به همه هديه دهد و در ميان همه بپراكند.
انقلابي با همان قدرت دورني، به دنبال اثرگذاري در عالم است. و معمولاً هم در تأثيرگذاري در عالم موفق است، و تحول ايجاد مي‌كند. اما كسي كه فقط منقلب شد، هنوز انقلابي نيست. خيلي‌ها خودشان منقلب شدند، ولي توفيق اينكه انقلابي هم بشوند نداشتند.
تمجيد پيامبر از روحيي انقلابي عمار ياسر
بعد از جنگ اُحد كه مسلمانان شكستي در آن جنگ خورده بودند، عمّار ياسر و يكي از دوستانش، با تعدادي از يهوديان مدينه مواجه شدند. يهوديان مدينه همانجا يكي از حملات جنگ نرم خودشان را آغاز كردند. با تمسخر به عمّار و رفيقش گفتند: "پس وعدي نصرت الهي و پيروزي كه پيغمبر به شما داده بود، چي شد؟ " خدا و ملائكه‌اش كجا بودند كه از پيامبر شما كه اينقدر مجروح شد دفاع كنند؟ اين همه كُشته داديد، ...حمزة‌تان، قهرمانان‌تان به شهادت رسيدند....
رفيق عمار برگشت گفت: "لعنت خدا بر شما. من با شما حرف نمي‌زنم. شما ايمان آدم را سست مي‌كنيد. و گذاشت رفت. "
اما عمّار ايستاد و با آنها سخن گفت. فرمود: "تقصير ما بود كه شكست خورديم. به وعده‌هاي پيغمبر ربطي ندارد. پيامبر به ما وعده داد كه اگر حرف‌هاي من را گوش كنيد، پيروز مي‌شويد. ‌ما گوش نكرديم، و شكست خورديم. اگر گوش كرده بوديم شكست نمي‌خورديم. "
عمّار ياسر خدمت رسول خدا(ص) رسيد و حضرت كه خبر را شنيده بودند، از عمار گزارش خواستند. پس از گزارش عمار، رسول خدا(ص) فرمود: "رفيقِ تو كه با آنها بحث نكرد آدم خوبي است. اما تو از دين خدا دفاع كردي و تو از "مجاهدين في سبيل الله " كه خدا آنان را بر ديگران برتري داده، هستي. " ( 11) يعني تو كه انقلابي عمل كردي عضو گروه انقلابيون هستي.
عمّار اينگونه است. عمّار در مقابل ديگران، در مقابل آنهايي كه با دين دشمني مي‌كردند، آرام نمي‌گرفت.
2. بُعد دوم: بعضي‌ها در مديريت‌هاي نهادهاي انقلابي، مسندهاي انقلابي دارند امّا هنوز خودشان منقلب نشده‌اند
كسي كه فقط منقلب شده، و درونش تحولي ايجاد شده، او آدم خوبي است، اما انقلابي نيست. اين بُعد دروني انقلابي‌گري اين است. اما از آن طرف هم يك گروهي هستند كه مدام مي‌خواهند همه را عوض كنند، اما خودشان اصلا منقلب نشده‌اند. در خودش انقلابي نشده.
دفاع مقدس كه جهاد في‌سبيل‌الله بود، يك روحيه انقلابي مي‌خواست. دفاع مقدس يك روحي را در خون و در جان انسان مي‌دميد. اما واقعاً در براي رزمنه‌ها مشهود بود كه بعضي‌ها جبهه هم آمده بودند، در حالي كه هنوز اين ماده در خونشان جريان پيدا نكرده بود. حتّي تركش هم از بغل گوششان رد مي‌شد، اما هنوز "دفاع مقدسي " نشده بودند. هنوز "جهادگر " نشده بودند. بچه‌هاي جبهه، اگر هنوز هم از آنها بپرسي، اين احساس را به ياد مي‌آورند.
اگر از آنها بپرسي: "ما شنيده‌ايم آن رزمنده‌اي كه طعم جهاد را مي‌چشيد، خودش هم رنگ و بوي جهاد مي‌گرفت. خودش هم متفاوت مي‌شد. درست است؟ "، خاطرات گذشته‌شان زنده مي‌شود و هم از آنها برايت مي‌گويند، هم از آنهايي كه در دفاع مقدس حضور داشتند، اما هنوز رنگ و بوي جهاد را نگرفته بودند.
بعضي‌ها در مديريت‌هاي نهادهاي انقلابي، مسندهاي انقلابي دارند امّا خودشان انقلابي نشدند، خودشان هنوز منقلب نشدند. مسلمان و متدين هم هستند، نه اينكه آدم بدي باشند يا ضد انقلاب باشند، اما انقلابي نشدند. اينها همگي، كساني هستند كه در فتنه‌ها ريزش مي‌كنند.

*‌تاريخ انقلابي شدن را مي‌توان در دفترچه خاطرات يادداشت كرد

انقلابي بودن يعني آن تحول اساسي، هم بايد در خودت پديد بيايد، هم بايد در ديگران پديد بياوري. اين تحول را بايد انسان در خودش "حس " كند. به گونه‌اي كه حتي بتواند در تقويمش بنويسد كه من از كِي انقلابي شدم. هر كسي از يك تاريخي انقلابي مي‌شود. ممكن است دوران انقلابي شدنش يك ماه طول بكشد، ولي ده سال طول نمي‌كشد. كسي "به تدريج " انقلابي نمي‌شود.
انقلابي بودن چيزي است كه آدم زمانش را مي‌تواند حس كند. گرچه بعضي‌ها از اول، انقلابي بودند. امام(ره) اينگونه بود. امام(ره) مي‌فرمود: "واللَّه، تا حالا نترسيده‏ام ".( 12) قوّت قلب انقلابي را، امام از ابتداي سنين نوجواني داشته. آن زمان كه امام(ره) طلبه بوده، از قم به تهران مي‌آمده و در مجلس شوراي ملّي بحث‌ها را دنبال مي‌كرده. يك عنصر انقلابي، حساس است. حساسيت‌هاي امام را ببينيد.
انقلابي، طرفدار رفورم نيست، طرفدار انقلاب است
يك انقلابي، هم از درون منقلب شده، و هم در بيرون مي‌خواهد انقلاب ايجاد كند. طرفدار رفورم نيست، طرفدار انقلاب است. طرفدار دگرگوني اساسي است. اين انقلابي اگر دستش به كسي برسد، دنبال اين است كه او را هم انقلابي كند، او را هم عميقاً متحول كند. نه اينكه يك توصيي خوب فرعي بكند و رد شود. مي‌گردد ببينيد چه گيري هست كه اگر كمك كند و آن گير را براي او مرتفع كند، همة گيرهايش يكجا مرتفع مي‌شود، و متحول مي‌شود، آن يك گير را رفع مي‌كند، آن يك توصيه را مي‌كند. پيامبران هم گرچه گاهي در جهت تربيت انسان‌ها موفق نبودند، ولي تلاش‌شان يك تلاش انقلابي بود.

* امام(ره)، يك فقيه، فيلسوف و عارفِ "انقلابي " بود

اگر از يك شاعر حماسي بخواهيم ياد كنيم، از فردوسي و شاهنامي او مي‌توان ياد كرد. و اگر دوست داشته باشيد از يك فقيه انقلابي، يا يك فيلسوف انقلابي، يا يك عارف انقلابي، ياد كنيد از چه كسي بايد ياد كرد؟ اگر خواستيد به همي اينها يكجا نگاه كنيد، به امام نگاه كنيد. امام انقلابي است. و اين خيلي افتخار است براي انقلابيون.
شما از امام بخواهيد هنر را تعريف كند. صداي چكاچك شمشيرها در تعريف مفهوم هنر در بين كلمات امام به گوش مي‌رسد. توپخانه و تيربار و جنگ در آن هست. مي‌فرمايد:
"هنري زيبا و پاك است كه كوبندي سرمايه‌داري مُدرن و كمونيسم خون‌آشام و نابودكنندي اسلامِ رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومايگي، اسلام مرفهين بي‌درد، و در يك كلمه اسلام آمريكايي باشد "( 13)
امام اين‌گونه است. امام وقتي از "توقع " خودش از بسيج‌ها سخن مي‌گويد و مي‌خواهد سطح توقع خودش را مشخص كند، مالك اشتر و اميرالمؤمنين(ع) را نشان مي‌دهد.( 14) وقتي مي‌خواهد از رسالت پيغمبر اكرم بگويد، آخرش را مي‌گويد، اولش را نمي‌بيند. مي‌گويد: "پيغمبر مى‏خواست همه مردم را على بن ابيطالب كند ولى نمى‏شد. "( 15) نشد. لياقت نداشتند. وقتي يك انقلابي به پيغمبر اكرم(ص) نگاه كند، اين‌گونه نگاه مي‌كند. نگاهش به عالم اين‌گونه است، يك زاويي نگاه خاصي دارد.
كه مي‌تواند انقلابي باشد، و نباشد، او اسلامش هم قبول نمي‌شود
با تأمل، انسان به اين نتيجه مي‌رسد كه اسلامي بودن از انقلابي بودن جدا نيست.( 16) و اينكه اساساً اسلامِ كساني كه انقلابي نباشند، روز قيامت قبول نمي‌شود. مگر اينكه خدا به دليل كمي توان و ظرفيت و كشش و فهم، از بعضي‌ها نخواسته باشد. كما اينكه وقتي در صدر اسلام فرمان جهاد عمومي صادر شد، رسول خدا(ص) يكي از يارانشان را كه شاعر بود و از شدت ترس تاكنون شمشير نزده بود، به درخواست خودش از جنگ معاف فرمود.( ) و امام صادق(ع) هم مي‌فرمايد: اگر مردم از اسرار خلقت خبر داشته باشند كه خدا چقدر انسان‌ها را متفاوت و با ظرفيت‌هاي مختلف آفريده، هيچ كس ديگري را سرزنش نمي‌كرد.(17 )
اما آن كسي كه مي‌تواند انقلابي باشد، و نباشد، او اسلامش هم قبول نمي‌شود. و ما امروزه ظرفيت انقلابي‌گري‌مان خيلي بالاست. در اين شرايط، با اين شيعه بودن‌مان، با اين پيشينه‌اي كه از انقلاب اسلامي داريم، در اين شرايط خاصي كه قرار داريم، اينها ظرفيت ما را براي انقلابي بودن خيلي افزايش داده است. هر كسي در ارتش وارد مي‌شود، اگر هم آن روحيه نظامي‌گري را نداشته باشد، ديسيپلين جاري در ارتش، كم كم آن روحيه را در او ايجاد مي‌كند. كسي هم كه در شرايط جهان امروز، و در اين جمهوري اسلامي زندگي كند، شرايط، بايد او را انقلابي كند. مگر اينكه چقدر در مقابل اين روحيه مقاومت كند، كه انقلابي نشود.

*‌ چرا نبايد ماجراهاي انقلابي در سريال‌ها و داستان‌ها ببينيم؟

هنرمندان چرا نبايد موضوعاتشان را از موضوعات انقلابي انتخاب كنند؟ گاهي حتي موضوع يك اثر هنري دفاع مقدس است، اما همه‌اش عشق و عاشقي است. خبري از جنگ و روح جهادي و انقلابي‌گري نيست. انگار دفاع مقدس را هم از زاويي ديگري نگاه مي‌كند. مثل اين مي‌ماند كه آدم بعد از جنگ 33 روزه، برود لبنان، بعد يك موضوع غيرانقلابي پيدا كند و فيلم بسازد. امام(ره) به همي موضوعات انقلابي نگاه مي‌كرد، آنوقت ما بعضاً به موضوعات انقلابي هم غيرانقلابي نگاه مي‌كنيم.
سريال‌هاي معنوي ماه رمضان، از اخلاق و ديانت و معنويت صحبت مي‌كند، اما از اخلاق و ديانت و معنويت "غيرانقلابي " صحبت مي‌كند. چرا انقلابي نيست؟ چرا ما نبايد شب‌هاي ماه رمضان يك سريال دفاع مقدسي ببينيم؟ در حالي‌كه مي‌تواند در عين واقع‌نمايي، بسيار هم جذاب باشد. چرا ما نبايد ماجراي يك انقلابي زجركشيده را ببينيم؟ قوّت قلب او را ببينيم. اصلاً چرا بايد چيزهاي ديگر را ببينيم؟ چرا بايد به چيزهاي ديگر بپردازيم؟ ما همة نيازهايمان را در فضاي يك داستان، در فضاي يك كوشش انقلابي‌گري مي‌توانيم به دست بياوريم.
الان چندين سال است آدم گاهي دختر و پسرهاي جواني را مي‌بيند كه به اقتضاي سن‌شان، رمان‌هاي خانوادگي و عشقي برايشان جذابيت دارد، يك كتابي را خيلي با علاقه مي‌خوانند. وقتي نگاه مي‌كني، مي‌بيني خاطرات همسران سرداران شهيدي است كه از دوران خواستگاري و نامزدي‌شان در متن دفاع مقدس، سخن گفته‌اند.( 18)
يك فيلم خانوادگي را مي‌توان در متن فضاي انقلابي، و بدون اينكه داستان از آن فضا بيرون بيايد، نشان داد. مي‌گويد "قبلاً نامزد كرده بوديم. از جبهه مرخصي گرفت آمد، ديدم خيلي دوست داشت با من گفتگو كند، ولي فاصله‌اش را حفظ مي‌كرد. در راه كه مي‌آمديم، آمد من را از شهرستان برداشت ببرد خانة پدرشان. چندكيلومتري با هم صحبت نكرديم، نمي‌دانم در دلش چه مي‌گذشت، من هم دوست داشتم بعد از مدتي كه تازه او را ديدم، با او صحبت كنم " بعد كه گفتگوهايشان شروع مي‌شود، مي‌بيند اين آدم در دل زندگي خانوادگيش هم، وسط سنگرش هست. در فكر خودش نيست، در فكر بزرگ‌تري است. به ديگران مي‌انديشد، به سرنوشت مردمي كه بخشي از آن در دستان تلاشگر او و همرزمانش است.
چرا نمي‌شود؟ اينها اتفاق افتاده. اينها خاطرات آدم‌هاي اين مرز و بوم است. يك كمي آدم‌هاي بزرگ ببينيم. يك كمي آدم‌هاي با قلب قوي و قدرتمند ببينيم.

* انقلابي بيش از جسمش، با ارادي قويش عالم را تغيير مي‌دهد

انقلابي، بيش از اينكه با جسم مادّي و با افعالش در عالم تأثير بگذارد، با ارادة قويش عالم را تغيير مي‌دهد. ارادة امام(ره) هنوز دارد در عالم كار مي‌كند، جثة نحيف يك پيرمرد.
التهابات تپش قلب انقلابي حضرت امام(ره) هنوز دارد كار مي‌كند. كجا بمب اتمي اين‌گونه است؟ ‌واقعاً آيا بمب اتم مضحك نيست در كنار امام؟ چرا انرژي هسته‌اي ما، براي آنها اهميت دارد؟ چون ما انقلابي هستيم. چون انقلاب‌مان اهميت دارد. و الا انقلابي نباش، انرژي هسته‌اي داشته باش. حتي بمب اتم داشته باش. مگر ندارند برخي كشورها. براي آنها اهميتي ندارد. بمب اتم و انرژي هسته‌اي حرف اصلي آنها نيست. آنها حرفشان به ما اين است: يا گرگ باش يا گوسفند! يا با ما بيا شكار آدمها و ملت‌ها، يا شكار ما باش و به شكارهاي ما هم كاري نداشته باش. فقط انقلابي نباش!
از قدرت خيال براي ترسيم شكوه و زيبايي يك انقلابي وارسته كمك بگيريد
و چقدر خوب است براي انقلابي شدن، انسان از قدرت خيالش براي ترسيم شكوه و زيبايي يك انقلابي كمك بگيرد. در نظر بگيريد اشك‌ها، گريه‌ها، احساساست، و عواطف يك انقلابي را. تصور كنيد لبخندهاي يك انقلابي، استراحت يك انقلابي، غذا خوردن يك انقلابي را، چقدر لذت‌بخش است. يك انقلابي وارسته را براي خودتان ترسيم كنيد، يك انقلابي وارسته كه هم انقلاب دروني داشته باشد، هم دنبال انقلاب كردن در بيرون باشد. چه طهارتي، چه خلوصي وجودش را در برمي‌گيرد؟ خيلي زيباست.
اما آن انقلاب دائمي ما كه آتش آن، يك آتش هميشگي است و هر موقع كم بياوريم و آتش‌مان خاموش شود، مي‌توانيم برويم آنجايي كه آتشش هيچ وقت خاموش نمي‌شود، يك قبس آتش بگيريم بياوريم بيندازيم در قلب‌مان، تا اين تنور همچنان داغ باقي بماند، كجاست؟ انقلاب دائمي قلبِ ما اباعبدالله‌الحسين‌‌عليه‌السلام و آتش حرارت مصيبت اوست. يك مصيبت پر از حماسه. و چقدر زيبا.
خيمه‌ها در كربلاي اباعبدالله‌الحسين دوبار آتش گرفت. مشهور است مي‌گويند يك بار آتش گرفت و آن هم عصر عاشورا. اما يك بار هم ظهر عاشورا در حالي كه بني‌هاشم همه بودند، خيمة اباعبدالله‌الحسين آتش گرفت. نه كسي نتوانست از خيمه فرار كند، و نه كسي نتوانست اين آتش را خاموش كند.
آتش عصر عاشورا خاموش شد، بچه‌ها هم از خيمه‌ها فرار كردند. ولي آتش ظهر عاشورا، نه خاموش شد، و نه كسي از اين آتش جان سالم به در برد.
آتش عصر عاشورا دامن‌ها را آتش زد، اما آتش ظهر عاشورا جگرها را آتش زد و كسي اگر جگرش سوخته باشد، مي‌فهمد كه اين چقدر سخت‌تر است از اينكه پيراهنش آتش بگيرد.
هنگام خداحافظي علي‌اكبر با اهل حرم، خيمه‌ها آتش گرفتند، و سوختند. خيلي علي‌اكبر از همه دل بُرده بود. جوان انقلابي با عظمتي بود. اينقدر مرد بزرگي بود كه آدم رويش نمي‌شود بگويد جوان. انگار كلمة جوان براي او كم است و اين افتخار است براي كلمه جوان.
در مسير كربلا، ديد پدر مي‌گويد "انالله و انااليه راجعون "، گفت: "بابا ناراحت نبينمت " فرمود: "پسرم منادي ندا داد اين كاروان كه مي‌رود، سايه به سايه، مرگ به دنبالش است. " پسر از سر ادب و حيا هيچ نگفت. پدر كه دوست داشت كلمات پسر را بشنود، گفت: "علي‌اكبرم مرگ پيش تو چگونه است؟ "
اينجا جواب يك انقلابي را نشنويد، بچشيد و لذت ببريد:
گفت: "هنگام مرگ بر حق هستيم يا نه؟ " اصلاً به مرگ نگاه نمي‌كند، نگاهش به جاي ديگري است. مرگ مهم نيست، يك چيز ديگر مهم است. فرمود: "بله پسرم البته كه بر حق هستيم. " لبخندي زد، شايد يك نهيبي هم به اسبش زد و حركتي هم كرد، گفت: "اذاً لانبالي بالموت؛ پس بابا بي‌خيال مرگ. "
خيلي علي‌اكبر انقلابي بود. نمي‌دانم شما مي‌دانيد يك انقلابي چقدر عزيز مي‌شود در خانواده‌اش؟ خيلي عجيب است. خيلي دوستش دارند. چون انقلابي، وارسته است، وارسته‌ها را هم همه دوست دارند. حالا اين وارسته اگر وجودش در خانة شما گُل كرده باشد، آزارش كه به كسي نمي‌رسد هيچ، هر لحظه عطر وجودش شميم همه را سر حال مي‌آورد، و نوازش مي‌كند.
آمد با اهل خيام خداحافظي كند، حسين(ع) كه طاقت خداحافظي نداشت، فرمود مراسم وداع ما كوتاه باشد بهتر است. علي‌اكبرم برو! من طاقت خداحافظي با تو را ندارم، برو!
انقلابي خداحافظي كرد! ولي خدا كه از دلِ حسين(ع) خبر داشت، علي‌اكبر هر چه جنگيد ديد كُشته نمي‌شود، برگشت يك نگاهي به چشمان سير نشدة بابا از لحظة خداحافظي كرد، گفت:
"بابا از شدّت عطش دارم هلاك مي‌شوم و سنگيني زره دارد هلاكم مي‌كند. " بچه كه نيست علي‌اكبر كه از زرِه و تشنگي شكايت بكند، اين يك زمزمة انقلابي و عاشقانه و مؤدّبانه بود.
يعني: بابا بگذار بروم، آن وداع ناتمام را تمام كن! خدا خواسته بالاخره پسرت را يك لحظه در آغوش بكشي. در آغوش بكش. علي‌اكبرش را جانانه در آغوش كشيد، به بهانة آب، لب بر لب‌هاي علي‌اكبر گذاشت و روانة ميدان كرد. الا لعنة الله علي القوم الظالمين.

گفتني است كه اين جلسات هفتگي، چهارشنبه‌ هر هفته بعد از نماز مغرب و عشاء در محل دفتر هنر و ادبيات دانشجويي واقع در خيابانطالقاني، نرسيده به ميدان سپاه، كوچه مفيدي برگزار مي‌شود.

پي نوشت:
( 1) امر "جاهدوا " با همين لفظ، پانزده مرتبه در قرآن کريم آمده است. از جمله: بقره، 218 و آل عمران،152. و روشن است که جهاد با قتال فرق مي‌کند، و جهاد هر گونه مبارزه، اعم از مسلحانه، سياسي، فکري، فرهنگي و ... را شامل مي‌شود. کما اينکه در پاورقي بعدي اشاره بيشتري شده است.
(2 ) نساء، 95. حضرت آيت الله مکارم شيرازي، در تفسير نمونه در ذيل همين آيه، مي‌فرمايد: "ضمنا بايد توجه داشت که جهاد، تنها به معنى جنگ و نبرد مسلحانه نيست بلکه هر نوع تلاش و کوششى را که براى پيشبرد اهداف مقدس الهى انجام گيرد، شامل مى‏شود، و به اين ترتيب علاوه بر نبردهاى دفاعى و گاهى تهاجمى، مبارزات علمى، منطقى، اقتصادى، فرهنگى و سياسى را نيز در بر مى‏گيرد. "
( 3) حج، 78
(4 ) رسولُ خدا(ص) فرمودند: جمله "لا حول ولا قوّة الاّ باللّه " نود ونه درد را شفا مي دهد که ساده ترين آنها اندوه است. قَولُ "لا حَولَ ولا قُوّةَ إلاّ باللّه ِ " فيهِ شِفاءٌ مِن تِسعَةٍ وتِسْعينَ داءً ، أدْناها الهَمُّ. ميزان الحکمه،ج3،ص69. همچنين امام صادق(ع) نيز فرمودند: هرگاه غمها بر تو فرود آمد، بر تو باد گفتن ذِکر "لا حول ولا قوّة الاّ باللّه ". إذا نَزَلَتِ الهُمومُ فعَلَيکَ بِـ "لا حَولَ ولا قُوّةَ إلاّ باللّه ِ "؛ ميزان الحکمه،ج3،ص7.
( 5) ميزان الحکمه، ج1، باب 296. ترجمه: مومن درونش از سنگ مستحکم‌تر است، در حالي که از غلام متواضع‌تر است.
( 6) ميزان الحکمه، ج1، باب 296. مومن از کوه محکم‌تر است.
(7 ) ميزان الحکمة، ج2، ص319
(8 ) صحيفه امام، ج‏14، ص: 491: "چمران با عزت و عظمت و با تعهد به اسلام جان خودش را فدا کرد و در اين دنيا شرف را بيمه کرد و در آن دنيا هم رحمت خدا را بيمه کرد؛ ما و شما هم خواهيم رفت. مثل چمران بميريد. ... "
(9 ) هر چند تا روزي که مصطفي شهيد شد، تا شبي که از من خواست به شهادتش راضي باشم نمي خواستم شهيد بشود ... مصطفي گفت: من فردا شهيد مي شوم. خيال کردم شوخي مي کند. گفتم: مگر شهادت دست شماست؟ گفت: نه، من از خدا خواستم و مي دانم خدا به خواست من جواب مي دهد. ولي من مي خواهم شما رضايت بدهيد. اگر رضايت ندهيد من شهيد نمي شوم. خيلي اين حرف برايم تعجب بود. گفتم: مصطفي من رضايت نمي دهم و اين دست شما نيست. خب هروقت خداوند اراده اش تعلق بگيرد من راضيم به رضاي خدا و منتظر اين روزم ولي چرا فردا ؟ و او اصرار مي کرد من فردا از اينجا مي روم، مي خواهم با رضايت کامل تو باشد. و آخر رضايتم را گرفت. (نيمه پنهان ماه، ج1: چمران به روايت همسر شهيد، انتشارات روايت فتح.)


نظرات کاربران

ارسال برای دوستان         نسخه قابل چاپ با تصویر         نسخه قابل چاپ بدون تصویر

نام م نام خانوادگی :
پست الکترونیکی :
نظر شما :