مجموعهاي از عوامل داخلي و خارجي دستبهدست هم داد تا در سال 91 ميلادي اتحاد جماهير شوروي، فروپاشد، گرچه دو سال قبل از آن، امام خميني با ارسال نامهاي به رهبر وقت شوروي، گورباچف، به موزه رفتن ماركسيسم را هشدار داده بود. عليرغم گذشت قريب به نوزده سال از اين رخداد كه ديگر بايد آن را در كتب تاريخي جستوجو كرد، اما عوامل اين فروپاشي هنوز تازگي دارد. همانطور كه رهبر انقلاب در سال 79 از طرح فروپاشي ايران به سبك فروپاشي در شوروي خبر دادند. دكتر سيدرسول موسوي كه از اساتيد و پژوهشگران برجسته مطالعات در حوزه شوروي و پس از فروپاشي آن ميباشد، معتقد است كه گورباچف، فضاي نامه امام را نفهميد و به همين دليل واكنش مناسبي نسبت به آن نشان نداد. مديركل سياسي سابق دفتر مطالعات وزارت خارجه ميگويد كه حتي آمريكا نيز با همه تلاشهايش در آن زمان، انتظار اين اتفاق را نداشت. چند روزي مانده تا او براي انجام مأموريت جديد خود به هلسينكي برود و ما در دفتر مطالعات وزارت خارجه با او به گفتوگو نشستيم.
- نامه امام خميني به گورباچف، در چه شرايطي نوشته شد؟
قبل از پاسخ لازم است كه خاطرهاي را بازگو كنم. سال 2001 - تقريباً 10 سال بعد از فروپاشي شوروي- از آكادمي علوم چين ديداري داشتم. آنها طرحهاي مطالعاتي مختلفي درباره مسائل سياسي و بينالمللي داشتند. آنجا پرسيدم كه مهمترين تحقيقات شما در چه زمينهاي است؟ گفتند علل فروپاشي شوروي. پرسيدم چرا؟ در جواب به اين نكته اشاره كردند كه ما فكر ميكنيم مشكلي كه براي شوروي پيش آمد، ممكن است گريبان چين را نيز بگيرد.

اما من فكر ميكنم كليدواژه نامه امام در اين ارتباط اين بود كه شما ماركسيسم را ديگر بايد در موزهها جستجو كنيد؛ يعني در 2 سال قبل از فروپاشي شوروي، دو سالي كه از نظر تحليلگران روز، اصلاً بحث فروپاشي مطرح نبود، بلكه حتي به دليل تحولگرايي از نظر خيليها شوروي در حال اوجگيري بود. تقريباً اگر بعد از جنگ جهاني دوم تا آن برهه را مطالعه كنيم، زمان گورباچف، شوروي به اوج قدرت رسيده بود، از نظر توازن نظامي با غرب و از نظر رقابتي كه با آمريكا داشت. اگر به جغرافياي سياسي نگاه كنيم، جغرافياي سياسياي كه تحت نفوذ شوروي قرار گرفته بود، بسيار گستردهتر شده بود و اساساً نسبت به آمريكا وضعيت بهتري داشت. حتي اگر بخواهيم جرياني به نام انقلاب اسلامي را تحليل كنيم، اينكه كشوري مثل ايران از حوزه نفوذ آمريكا خارج شده بود، عملاً به نفع شوروي بود. شوروي، افغانستان را كاملاً اشغال كرده بود، مناطق مختلف دنيا را تحت كنترل گرفته بود و آمريكا بهخصوص بعد از شكست در جريان پيروزي انقلاب اسلامي، در يك موضع خيلي ضعيفي قرار گرفته بود.
در چنين شرايطي حضرت امام نامهاي به گورباچف نوشتند و گفتند كه ديگر ماركسيسم را شما بايد در موزهها جستجو كنيد. بايد گفت امام، ريشه اصلي اقتدار شوروي را، ايدئولوژي ميدانست و دقيقاً انگشت اشاره حضرت امام بر بحث ايدئولوژي بود. امام نه جنگ ستارگان، نه خلع سلاح، نه مسأله اقتصادي و... را مطرح نكردند بلكه بنبست ايدئولوژي را براي شوروي مطرح كردند. اما پاسخ گورباچف فرار از آن حرف اصلي بود كه امام اشاره داشتند. گورباچف به بحثهاي مختلف تحولات دنيا، شرايط اقتصادي، جستجوي راهحلهاي جديد اقتصادي-سياسي براي جهان و به قول معروف در جستجوي يك متحد براي شوروي بود. امام به مطالبي كه توسط ادوارد شوارتناتزه مطرح شد، گوش كردند. تقريباً اواخر صحبتهاي شوارتناتزه امام بلند شدند و رفتند؛ طوريكه شوارتناتزه گفت چه خبر است؟!

امام آنجا ميگويند كه من اصلاً اين حرفها را مدّ نظر نداشتم. من ميخواستم راه ديگري را به شما نشان بدهم كه متوجه نشديد. بنابراين من فكر ميكنم نامه حضرت امام، پاسخ گورباچف و عكسالعمل امام در مقابل پاسخ گورباچف، در آن زمان خيلي درك نشد. آنچه كه شوروي را با اين تعداد كشور و مليت مختلف به هم مرتبط ميكرد، ايدئولوژي ماركسيسم بود و امام دقيقاً اشارهاش به همين ايدئولوژي بود. وقتي اين ايدئولوژي گرفته شد، شما ديديد كه اين كشور با آن قدرت نظامي خيلي راحت فروپاشيد.
- آن تاريخي كه امام نامهشان را به گورباچف مينويسند، آيا نشانههاي زوال ايدئولوژي شوروي تقريباً آشكار شده بود يا نه؟
بستگي دارد كه شما از دريچه چشم چه كسي نگاه كنيد. ممكن است اگر امروز هم كسي از آقاي زوگانف و يا ديگر دبيركلهاي شوروي اين سؤال را بپرسد، از اساس اين مطلب را قبول نداشته باشند و دفاع كنند. فرض كنيد زماني كه شهيد مطهري گفت كمونيسم و امپرياليسم دو تيغه يك قيچياند كه هردوشان انسانيت را نشانه گرفتهاند، خيليها اين حرف را قبول نميكردند. يا هنگاميكه سفير شوروي قبل از اشغال افغانستان توسط اين كشور به قم آمد تا امام را راضي كند كه ايران نيز به دليل مبارزه با امپرياليسم و آمريكا، متحد آنها شود كه حضرت امام صراحتاً اشاره كردند نه. حتي گفتند كه شما نيز حق نداريد برويد و بلكه اگر برويد، دچار مشكل ميشويد. آن زمان نيز عدهاي با اين نظر امام مخالفت ميكردند. حتي در بين روشنفكران ما، در بين دانشگاهيها، اگر مرگ بر شوروي ميگفتي، عدهاي دچار حساسيت ميشدند. در چنين زماني حضرت امام گفتند كه رفتن شما به افغانستان بيهوده است؛ چراكه مردم افغانستان مسلمانند و عليه شما ايستادگي خواهند كرد. مقصود اينكه آن زمان تنها افراد روشنبين و آگاه، بحث زوال را مطرح ميكردند در حاليكه عدهاي بسيار زيادي هم نه، كاملاً دفاع ميكردند و تصورشان اين بود كه حتي انقلاب ايران هم نتيجهاي جز رفتن به سمت يك جامعه سوسياليسم ندارد و نتيجه نهايي انقلاب ايران هم ساختن كشوري نظير شوروي است.
- نقش روشنفكران و سياسيون شوروي در اين فرايند چه بود؟به هر حال اتحاد جماهير شوروي داراي ساختار سياسي بود كه تنها گورباچف و يلتسين در آن تصميمگيرنده نبودند.
بله؛ شوروي يك چارچوب و ساختاري داشت اما در مقطعي كه شوروي دچار مشكل شد، عدهاي از طرفداران كمونيسم كه ديگر از نخبگان فكري نبودند، بلكه سران K.G.B و سرويسهاي امنيتي و ديگر خواص ذينفوذ بودند. آنها به اين جمعبندي رسيدند كه گورباچف ديگر توان اداره و كنترل شوروي را ندارد و طبق اين تحليل، اينها به سمتي رفتند كه شوروي را احيا كنند. داستان كودتاي اوت 1991 در شوروي بر همين مبنا بود. وقتي گورباچف براي استراحت به توسوچي رفته بود، اينها كودتا كردند و خواستند گورباچف را كنار بگذارند كه اينجا يلتسين در مقابل كودتاچيها ايستاد.

- يلتسين جزو كودتاچيها نبود؟
نه؛ ببينيد يلتسين بيرون از كودتا بود، منتهي يلتسين و افراد نزديك به يلتسين مثل كوزدف، - كه بعدها وزير خارجهاش شد- تفسير و باور ديگري را مطرح كردند. به نظر آنها فروپاشي شوروي به معناي نجات روسيه بود. آنها تفسير كمونيستها را از "جهان درگيري" قبول نداشتند و معتقد بودند كه دنيا، دنياي واحدي است و روسيه شريك غرب است و اين كمونيستها بودند كه آمريكا را دشمن اصلي روسيه ميدانستند. در حاليكه اصلاً آمريكا نه تنها دشمن نيست، بلكه اصليترين شريك روسيه است؛ ناتو نه تنها دشمن روسيه نيست، بلكه شريك و همراه روسيه است. دنيا اگر دشمني داشته باشد، در حقيقت تروريستها هستند و ما و آمريكاييها در يك كَمپيم.
تفسيري كه يلتسين و روشنفكران نزديك به او از جمله كوزيرف در اوايل دهه نود داشتند، اين بود كه اگر روسيه بخواهد در اين جهان وجود داشته باشد، بايد مثل غربيها شود. ببينيد گورباچف نقش ديگري بازي ميكرد؛ او به دنبال اين بود كه در تمام شوروي اصلاحاتي به وجود بياورد. اما افرادي مثل يلتسين عقيده داشتند كه بايد روسيهاي ايجاد كنند مثل غرب.
در مورد ديگر روشنفكران و سياستمداران جمهوريهاي مختلف شوروي، بايد گفت كه نقشهاي مخحتلفي داشتند. مثلاً در تاجيكستان، گرجستان، حتي قرقيزستان، اين افراد براي استقلال خودشان از شوروي تلاش كردند. بنابراين در يك مقطعي اين روشنفكران نقش مستقلي بازي كردند؛ يعني نقش يك استقلالطلب.
- به عبارتي پشت گورباچف را خالي كردند.
بله؛ شايد همان روشنفكران در سالهاي بعد از 2000، نقش منفي بازي كردند. وقتيكه ديدند كه بيش از حد به سمت غربيها رفتهاند، اما تا زمانيكه درون شوروي بودند، براي استقلال و جدايي خود، نقش مثبت بازي ميكردند. مثلاً عسگرآقايف كه يك روشنفكر آكادميك و عضو حزب كمونيست بود، در مقطعي نقش منفي براي شوروي داشت و پس از استقلال، اولين رئيسجمهوري قرقيزستان شد. البته همانطور كه اشاره شد، نخبگان و سياسون، پس از فروپاشي در تعريف نسبت خود با غرب به دو گروه تقسيم شدند.

دعوايي كه در اوكراين شكل گرفته بر همين اساس است. در مقطعي همه به عنوان نيروهاي طرفدار استقلال با هم بودند، اما پس از موفقيت تبديل به دو گروه شدند؛ مليگرايان و درمقابل، غربگرايان كه معتقد بودند سرنوشتشان با غرب پيوند خورده است. بنابراين تا زمانيكه شهروند شوروي بودند، كاملاً نقش منفي در فروپاشي شوروي بازي كردند، در حاليكه براي استقلال خود نقش مثبتي داشتند. اما زماني هم كه به شدت سراغ غرب رفتند، دوباره نقش منفي پيدا كردند.
- نقش آمريكا در اين فروپاشي به چه شكل بود؟
در اينكه شوروي به جهت شكست ايدئولوژيك فروپاشيد، شكي نيست و اينكه آمريكا نيز نقش كليدي در فروپاشي بازي كرد، بر كسي پوشيده نيست. اما بنده معتقدم كه حتي آمريكاييها نيز پيشبيني فروپاشي شوروي را نكرده بودند. براي فروپاشي تلاش ميكردند، اما به اين نتيجه نرسيده بودند كه شوروي فرو ميپاشد. چراكه آنها اساس امنيت خودشان را بر وجود شوروي طراحي كرده بودند. تلاش آنها اين بود كه وجود خودشان را در وجود يك دشمن معنا كنند. اين است كه بعد از فروپاشي شوروي، آمريكا هم دچار بحران شد و بحران هويت پيدا كرد، بحران دشمن پيدا كرد. تا اينكه يك هانتينگتوني پيدا شد و بحث جنگ تمدنها را مطرح كرد، يا جريان مشكوكي مثل القاعده پيدا شد. به عبارتي ديگر، آمريكا يك رسالت "مبارزه با دشمن" جديدي براي خود تعريف كرد. ضمن اينكه از نظر آمريكاييها تبليغات عليه شوروي و نمايان ساختن ضعف شوروي، بيشتر ابزار چانهزني براي غرب بود. يعني نشان دادن ضعفهاي شوروي از طريق رسانهها، تبليغات، به اين دليل نبود كه دقيقاً به اين جمعبندي رسيده بودند كه شوروي از بين خواهد رفت، بلكه بيشتر ابزاري بود براي پيروز شدن در معاملات سياسي.
- به غير از تبليغات و جنگ نرمي كه شما اشاره كرديد، روشهاي ديگر آمريكا در تضعيف شوروي چه بود؟
آمريكا از طريق مسابقه تسليحاتي، هزينه بسيار سنگيني بر شوروي تحميل كرد. به هر حال يك رقابت تسليحاتي شديدي بين آمريكا و شوروي در جريان بود و هر كدام به جايي رسيده بودند كه به قول خودشان، اين توانايي را داشتند كه دهها بار طرف مقابل را نابود كنند. به همين دليل، گفتند كه اگر قرار باشد وقتي هركدام از ما بين رفتيم، ديگري هم از بين برود، كه فايدهاي ندارد. بنابراين توافقاتي با هم كردند كه هيچكدام اين قدرت را نداشته باشد كه اگر ضربهاي به طرف مقابل زد، طرف مقابل ضربه متقابلي نتواند بزند. اما آمريكاييها در دوران ريگان با طرحي به نام "جنگ ستارگان" كه بيشتر يك پروژه بود، - شما نگاه كنيد از آن زمان 20 سال گذشته، اما هنوز هم چنين اتفاقي نيفتاده است- چنان اين ايده مطرح شد كه شوروي در مقابل آن فروماند و نتوانست ادامه بدهد. بنابراين به لحاظ رقابت تسليحاتي، شوروي در موضع ضعف قرار گرفت. به لحاظ اقتصادي نيز ديگر ايدئولوژيشان نميتوانست پاسخگو باشد. بايد گفت كه يك ايدئولوژي تا زماني كه بتواند واقعيتها رو توضيح داده و براي آنها پاسخ داشته باشد، ماندگار است. اگر نتواند پاسخگو باشد، فرو ميپاشد. منتهي عامل خارجي اين فروپاشي را تشديد ميكند. آمريكاييها نيز به عنوان عامل خارجي، شكست ايدئولوژي شوروي را زودتر به رُخش كشيدند.
- رهبر انقلاب دلايلي را براي موفقيت طرح فروپاشي شوروي و عدم موفقيت اين طرح در ايران اشاره ميكنند. يكي از آنها اين است كه "ايران شوروي نيست". تحليل شما در اينباره چيست؟
ايدئولوژي شوروي يك ايدئولوژي ساختگي بود. اين ايدئولوژي بر اساس يك سازمان حزبي تأسيس شده بود و به طريق تصنعي، اين كشور را زنجيروار به هم وصل كرده بود. در حاليكه در كشور ما ايدئولوژي جزء باورهاي مردم است. جالب است كه وقتي رهبران احزاب كمونيست در جمهوريهاي مسلماننشين ميمُردند، دو نوع تشييع جناره ميشدند؛ يك تشييع جنازه رسمي و بعد هم به شيوه و دستور اسلام آنها را كفن و دفن ميكردند. اساساً باور و اعتقادات، از درون مردم ريشهكن نشده بود. مهمترين نكته اين بود كه شخص، كمونيسم را به عنوان يك ايدئولوژي مصنوعي كه بايد زندگي خود را بر اساس آن تطبيق دهد، قبول كرده بود. اما وقتي با خودش خلوت ميكرد، خدا و ايمانش را نميتوانست كنار بگذارد. بنابراين در درجه اول كه ايران شوروي نيست، انسجام يك باور كلي است. اينجا همه مسلمان و معتقدند. اما نكته دوم در اين بحث، انسجام ملي ما است. شما هر جاي اين كشور برويد، افراد خودشان را ايراني ميدانند، اما در شوروي كسي نميگفت كه من اهل شوروي هستم؛ ميگفت من روسم، من تاجيكم، من ازبكم. يعني هركسي بر اساس هويتي غير از هويت كلان خويش، خودش را معرفي ميكرد. در شوروي فراهويت قومي وجود نداشت.

اما سومين نكته، تاريخ كشور ماست. تاريخ كشور ما به شكلي است كه گويي رودخانهاي، گذشته را به امروز وصل كرده است. اما تاريخ شوروي همهاش سنجاقي بوده و به تاريخش چسبانده شده است. تاريخ شوروي گرفتن است و به همين دليل هركسي كه به عمق تاريخي خودش فكر ميكند، ميبيند كه تاريخش جاي ديگري است، هويتش جاي ديگري است. اما در كشور ما هرچه به عمق تاريخ برويد، انسجام ميبينيد. بنابراين اين هويت ديني، هويت ملي و هويت تاريخي، تفاوت ما با شوروي است.
- يكي ديگر از دلايل مهمي كه رهبر انقلاب به آن اشاره دارند كه طراحان طرح فروپاشي آن را درك نكردهاند، بحث جايگاه رهبري در ايران است كه كاملاً با ديگر سيستمهاي حكومتي تفاوت دارد...
من نكتهاي را كه چند وقت پيش از يكي از مقامات روسيه شنيدم كه به يك مقام ايراني گفته بود ما به اين جمعبندي رسيديم كه تنها مؤلفهاي كه بتواند روسيه را كنترل كند، وجود يك رهبر مذهبي مثل مدل رهبري در ايران است. اصلاً رهبري در ايران، با رهبري در حزب كمونيست كاملاً متفاوت است. رهبري در ايران حتي اگر جمهوري اسلامي هم نبود، جايگاه خودش را داشت. رهبر يعني بالاترين مرجع ديني كه جمعكننده مجموعهها بوده و هست. حتي قبل از انقلاب، حتي در دوران قاجار نيز رهبر و مرجعيت ديني حرفي زده كه مسير كار را عوض كرده است؛ چرا؟ براي اينكه جايگاه رهبري و مرجعيت ديني در كشور ما براساس بازيهاي حزبي نيست. رهبري و مرجعيت ديني در كشور ما يك ارتباط مستقيمي است كه جداي از توافقات و تصميمگيريهاي حزبي به وجود ميآيد. يك مرجع نه براساس نشست و برخاست طرفدارانش مرجع ميشود، بلكه در يك روند تاريخي ناشي از آشنايي مقلد از مجتهد، به اين جايگاه ميرسد. حتي پس از انقلاب اسلامي نيز، قانون اساسي مرجعسازي نكرد، بلكه مرجع را در جايگاه رهبري قرار داد. در حاليكه آنچه كه در شوروي اتفاق افتاد، انتخاب براساس نوعي از توافقات حزبي بود.
نكته مهم ديگر اينكه در انتخاب رهبر حزب، ميزان اعتقاد شخص به آموزهها و باورهاي حزب، ملاك نيست، بلكه مهم توانايي شخص در بالارفتن از پلههاي ترقي حزب است. الآن كداميك از رهبران چين در حزب كمونيست، به آموزههاي ماركس، لنين، انگلس و... اعتقاد دارند؟ آنها تنها براساس ساختار حزبي، به رهبري رسيدهاند. در حاليكه رهبري در يك جامعه ديني، زير ذرهبين است كه به چه ميزان به الگوي اعتقادي خودش وفادار است و ميتواند آن را متبلور سازد. بنابراين يكي از مهمترين ملاكهاي رهبري در جامعهاي مثل جامعه شيعي ايران، ميزان وفاداري رهبر به اعتقادات اسلامي و شيعي است، در حاليكه در بسياري از مدلهاي حكومتي، براساس ساختار حزبي رهبر تعيين ميشود.
گفت و گو از: محمدحسين وزارتي
منبع: khamenei.ir